محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
154
آثار عجم ( فارسى )
[ قلعهء دحيّه ] « 1 » از جمله : قلعهء « دحيّه » است كه آن را داراب شاه بنياد نهاده . جهت اينكه آن را قلعهء دحيه گويند ، اين است كه قريب به آن قلعه ، مدفن « دحيهء كلبى » « 2 » است كه مصاحب پيغمبر ( ص ) بوده ؛ بقعهاى دارد و سرايى ؛ زيارتگاه آن اهالى است . به واسطهء قرب قلعهء مذكوره به آن بقعه ، مسمّى به اين اسم گرديده ؛ وضع آن قلعه اين است كه به شكل مستدير ، حصارى داشته ؛ دور تا به دورش ، يك فرسخ تمام است و آن شهر را چهار دروازه بوده كه گرداگردش ، خندق عميقى است كه اكنون هم آب دارد ؛ مگر بعض از جاهاى آن كه خشكيده و اطراف آن خندق ، نيزار است ؛ عرضش 6 ذرع و هفت ذرع و كمتر و بيشتر است ؛ به تفاوت حصارى كه بر دور آن بوده ، از ميان رفته ولى آثار آن ، تلّ خاك است كه دور تا به دور آن [ 93 f ] شهر است ؛ ارتفاع آن تل از طرف بيرون - يعنى رو به خندق مذكور - 5 ذرع است ، بعض جاها كمتر ؛ و ارتفاعش از طرف داخل ، 3 ذرع كمتر و بيشتر است و در وسط حقيقى اين جلگه ، قلعهاى كوهى واقع شده كه در آن ، غار و شكفتهاى خيلى عميق است و چاه آب نيز در آن كوه حفر نمودهاند و اين قلعهء مستدير « 3 » با آن كوهى كه در وسط دارد ، شبيه است به مجموعهاى كه كلّه قندى در ميان آن باشد و در دامنهء آن كوه ، اكثر و در جاهاى ديگرش نيز آثار بناها و خانهها و عمارتهاى عالى است ؛ آجرهاى درست و شكستهء بسيار سخت ، در آنجا انبوه است و سنگهاى كلان « 4 » به هر گوشه افتاده ؛ گچهاى خرد شده ، خرمن خرمن موجود ؛ ظرفهاى سفالين - از قبيل خمره و سبو و كوزه و كاسهء ريز ريز شده - خروار خروار ؛ اتّفاقا ، گاه باشد كه ظرف درست ، از زير خاك بيرون آيد ؛ چنانچه خنبكى « 5 » ، تازه از آنجا بيرون آورده بودند ، در دهى كه نزديك آن قلعه است موسوم به « چشمى » . اين فقير ديدم شكل غريبى داشت . و آثار حوض و بركه نيز در آن قلعه ديده مىشود ؛ در اين اوقات ، بعض ئيلات در آنجا چادر زده ، مسكن دارند . بالجمله ، مساحت عرصهء آن قلعه ، بنابر آنكه دور تا به دورش 1 فرسنگ است - كه
--> ( 1 ) . به كسر اوّل و فتح آن نيز آمده ؛ نام پسر خليفة بن فروة بن فضاله است . از بزرگان صحابه بوده ؛ گويند جبرئيل بيشتر وقت به صورت او بر رسول خدا فرود مىآمده و بسيار خوش صورت بوده است . ( 2 ) . طايفهاى هستند از يمن . ( 3 ) . بيش از اين گذشت كه گرد و مدوّر را گويند . ( 4 ) . به فتح كاف عربى ، به معنى بزرگ . ( 5 ) . به ضمّ اوّل ، خمرهء كوچك است .